خط داستانی
ثروتمند مجرد، فارست کین، در یک عمارت با برادرزادهاش رکس بوت و خدمتکارش جانت زندگی میکند. رکس و جانت عاشق یکدیگر هستند، اما کین با این رابطه مخالف است و تهدید به قطع ارث در صورت ازدواج میکند. با یک چاقوی باستانی هدیه داده شده، کین در حالی که آن را در دست دارد، به خواب میرود و در کابوسی میبیند که به خاطر سرسختیاش، همه چیز خراب میشود. با بیدار شدن، او به حماقت مخالفتهایش پی میبرد و به اتحاد رکس و جانت رضایت میدهد.