خط داستانی
دلایر از زندگی، فیلسوف پیر فاوست از شیطان کمک میخواهد. میفیستوفیلِس شیطان ظاهر میشود و با فیلسوف شرطی میبندد: جوانی و عشق مارجوریت زیبا را به او بدهد، اگر فاوست روحش را به او واگذار کند. فاوست قبول میکند و میفیستوفیلِس کارها را طوری ترتیب میدهد که مارجوریت به خواستگارش سِیبِل علاقهزدگی پیدا کند و عاشق فاوست شود. فاوست در وهله اول به نظر میرسد که به مارجوریت عشق میورزد، اما به زودی او را رها میکند. برادرش والنتین از جنگ برمیگردد و از باردار بودن خواهرش عصبانی است. آیا فاوست از اعمال مخرب خود پشیمان خواهد شد و آیا روح او و مارجوریت قابل نجات است؟