با بینیاش که به شیشه چسبیده، ایونل چهار ساله با علاقه زیاد بچهها را میبیند که در خیابان با توپ بازی میکنند. پدرش، که معلم است، شغلش را از دست داده است. حالا او به مؤسسات مختلف میرود اما بیفایده است، زیرا در رومانی بورژوا یافتن شغل آسان نیست. ایونل هر شب منتظر پدرش میماند و در حین انتظار، رویای داشتن یک توپ زرد واقعی برای تولدش را در سر میپروراند. پدرش متوجه میشود که باید پول را به دست آورد و توپ را بخرد. بعد از همه، پسر ناتوان است و توپ تنها امید او برای بهبودی است...