هر روز پستچی مانکا از جنگل عبور می کند تا به ماهیگیران در سفر بلندشان برسد و هر بار دختری یتیم با شور و شوق فریاد می زند که چگونه مردان برای خبر آمدن منتظرند و مانکا نمی داند چگونه به محبوبش پورفیر یاد بدهد که لیانکا توسط دریانوردان دیدارکننده به دام افتاده است و فراموش کرده است