لوران به دنبال راهی برای زندگی پس از روزهای کودکی و نوجوانی تنبل است. رابطهٔ مناقشه آمیز وی با رودلف، پدرش، هر دو را بیش از حد احساسی کرده است تا محبت متقابلشان را ابراز کنند. با وجود اینکه زنان زندگی اش دور او می چرخند، رودلف تنها یک شیفته دارد: دیدار دوباره با مارجوریت، اولین عشقی که در زندگی یافته بود.